تبليغاتX
رويـايي دارم...

رويـايي دارم...

گاهنوشت‌هاي بعد از يک نفس عميق

چگونه يک سفارش طراحي پوستر به گاه مي‌رود!

- تصميم‌ گرفته شده که يکي از پوسترهاي امسال رو شما طراحي کنيد.
- اما من چند ساله پوسترهاي پنجاه‌هزار تومني طراحي نمي کنم!
- (آقاي مُهر پيشوني!) گفتند که حتما اين اتفاق بايد بيفته!
- ايشون لطف دارن، حالا نمايشگاه‌هاي آخر سال‌تون چي هست؟
- نمايشگاه "انجمن نقاشان".
- آه! شرمنده! من رو با اين جماعت درگير نکنيد. بايد يه پوستر کار کنم در مايه‌هاي آثار کلهر خوشنويس!
- خب فعلا باي!
چند لحظه بعد تلفن.
- يه پوستر ديگه هم داريم! نمايشگاه آثار مينياتور آقاي "فقط من و ميدان شاه".
- ببينين آبجي! ميشه بي‌خيال من بشين!
- آقاي "مهر پيشاني" رو چيکار کنيم؟!
تلفن بعدي.
- آهان! يه نمايشگاه هست از آثار يک هنرمند سفال‌گر انگليسي.
- ايول اين شد يه چيزي!
اسم و رسمش را مي‌دهد. مي‌دوم داخل گوگل. خانم شصت‌هفتاد ساله‌اي ست با سفالينه‌هايي از ترکيب هنر ايران و اروپا. شايد پول زيادي براي پوستر ندهند، اما طرح من نبايد پيش بانوي انگليسي کم بياورم! پوستر دارد روز به روز بهتر مي‌شود. کمي دير شده و شماره تلفن بزرگ‌ترين مرکز هنري شهر هي مي افتد روي صفحه موبايل من. جواب نمي‌دهم. دست بردار نيست. جواب مي‌دهم. خود حاجي حرف مي زند.
- ببخشيند! حالدون چيطورس؟ مشتاقي ديداردونيم پسِر حجي!
- ارادت داريم حاج آقا! اين پوستره رو فردا ميارم خدمتتون.
- دِ بَرا همين‌م زنگ مي‌زديم خدمِتدون. اون نِمايشگا اَسي کنسل شدس! آ حالا اِگه خاسيند يه پوستر برا يه نمايشگا ...
- ببخشين حاج آقا! فکر نکونم وخ کونم!

اينجا همه مکالمات به پايان مي‌رسد. از آن موقع يک‌سال است تلفن‌هاي آن عمارت در بلک‌‌ليست موبايل‌‌ام است.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 12:48  توسط رضا  | 

قرض! نقشي‌ست کز ما باز ماند که عالم را نمي‌بينم بقايي

  من نمي‌فهمم چرا هرچه بلا هست بايد سر اين ايراني جماعت بياد؟!! اصلاً اين آخر هفته دربه‌دري‌هاي خودمون کم بود غصه شورت دوستان هم به مشکلات‌مان اضافه شد! ديروز هم با يکي از دوستان يک اتفاق کوتاه(شما بخوانيد شورت)ي برايم افتاد که نقل‌اش خالي از لطف نيست! و البته ميان شورت من تا شورت گردون(از همان شورت‌يقه گردها) تفاوت از زمين تا آسمان است والا! ماجرا از اين قرار بود والا.

  آمد توي بانک تا از حساب بانکي‌اش پول بردارد و قرض بدهد به من. نوبتش که شد و چشم‌اش به آقاي بانک افتاد زد زير خنده و بعد تا توي راه پله‌هاي بانک هر دفعه ريز مي‌خنديد! خيلي سعي کردم اينطوري بهش نگم اما بالاخره گفتم: دِ زهر مار! چِه مرگيدِس آخه؟! خيلي سعي کرد از زير گفتن‌اش جا خالي بکنه اما من قسم‌اش دادم که اگه نگي پول رو ازت قرض نمي‌گيرم!!! خب معلوم بود با اين تهديد ديگه مجبور شد بگه احتمالن! گفت: "اون طرحي لباسي يارو کارمندي بانک بودِشا! زيدم ديشب همين طرحا، ‌‌لباس زيرشا پوشيده بود! ساتني مشگي با خال‌خالياي سيفيد!" . حالا شما به جاي کلمه لباس زير مي توانيد از همان واژه مثلا شورت هم استفاده کنيد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 13:52  توسط رضا  | 

شايد! شايد! و البته احتمالاَ!

 پشت يک اتومبيل کثيف، رندي نوشته بود: " شايد اين جمعه بشويد! شايد!"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 13:1  توسط رضا  | 

يا مقلب القلوب و الابصار

   نوشتن و البته دوباره نوشتن در اينجا براي من، مانند بازگشتن يک پرنده بدبخت به قفس قبلي‌اش در پي يافتن آب و ناني بي‌‌دغدغه است. اين‌جا را مي‌نويسم براي خواندن شما. آن وبلاگ‌هاي قبلي‌ام هم باشد براي نخواندن! باشد براي خودم که بدانم در بدترين روزها هم نوشتم و نوشتم.
   امروز روز تولد مارتين لوترکينگ است. قرار بر اين بود عنوان اين گا‌ه‌نوشت‌ها  "کاغذ کاربن"ي ديگر باشد به ياد روزگاري قبل از روزگار 22 خرداد. اما به احترام سخنراني معروف "I Have a Dream" مارتين لوترکينگ، چنين شد. باشد که روياي من نيز چون روياي آن سياه روشن‌ضمير، در پيشگاه آن که دست‌اش بالاترين دست‌هاست، همان که طرفدار آزادي و برابري حقوق همه‌ي انسان‌هاست قبول افتد.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 12:32  توسط رضا  |